داشتم پول تاکسی رو حساب می کردم و با موبایلم یه شماره می گرفتم که برگشتم دیدم یه آشنا توی ماشین نشسته و دیگه لازم نیست شماره بگیرم …
بعد از یاد آوری برخی از خاطرات شیرین و چند کلمه حرف معمولی بعد از دیدن یه همکلاس و دوست قدیمی یواش یواش بقیه هم از راه رسیدن یه جای خوب با یه موزیک مسخره و یه شام معمولی چند حرف ساده و دیالوگهای خداحافظی (نکته ای که یادم رفت عکسهایی بود که گرفتیم و اینکه از همه عکسها نسخه های مختلفی وجود داره و برای مقایسه کارایی دوربین های عکاسی با مارک های مختلف به درد می خوره …و اینکه یه زن غریبه مجبور شد با 5 تا دوربین از ما عکس بگیره …)
و این پایانی است برای یه قرار ، یه قرار برای چند همدانشگاهی قدیمی و یه قدیمی تر
وقتی رفتم یه جاییکه هم دانشگاهیامو ببینم و خیلی اتفاقی یکیو دیدم که قبلا چند جا دیدمش و یه نفر دیگه که باهاش تو دوره راهنمایی هم مدرسه شاید هم همکلاس بودم ، مثل این میموند که یه نفر تو گوشم داد بزنه :"دنیا خیلی کوچیکه !".
وقتی چند روز قبلش یه دوست پیر برام تعریف کرد که وقتی با دوستاش جمع می شن که رامی و پوکر بازی کنن تمام حرفاشون راجع به مرگ و میره آدم هاییه که می شناختن و تو این جمع همش صحبت ازدواج و برنامه آینده و … خواه نا خواه حسی بهم القا شد که نمیتونم توصیفش کنم و شاید کمی خوشحالی همراه ترس و استرس …
انگار همون دیروز بود که چون از رفتار صاحبکارم راضی نبودم تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم … اونی که به من پیشنهاد این دانشگاه رو داد خودش جای دیگهای قبول شد … واقعا مثل برق و باد گذشت … روزی که رفتم سر کلاس و یه نگاهی به افراد تو کلاس انداختم و نشستم و منتظر شدم که …
دارم به این فکر میکنم که ما هیچکدوم همدیگرو نمیشناختیم تا اینکه هدف مشترکمون در ادامه تحصیل و دست روزگار مارو کنار هم قرار داد … البته همه از روز اولی که دیدمشون تا حالا خیلی تغییر کردن ، خودم هم تغییر کردم ، احساساتم هم نسبت بهشون تغییر کرده …
یادم میآد یه بار با یکی بعد از کلاس تا سر کوچشون قدم زدیم و بعد از ظهرش رفتم ترمینال تا سوار اتوبوس شدنشو تماشا کنم …
یکی هم جزوه می خواست که بهش ندادم … تلفنم رو جزوه یکی نوشتم …
یه بار هم یه قراربود. بعد از امتحانای ترم اول ، قرار بود همه یه جا جمع شن اما سه نفر اومدن … حتی یادمه که آب طالبی سفارش دادیم … (اما من نمی تونستم بخورم)
کنار دریا رفتیم … تو ساحل مخواستیم جوجه کباب درست کنیم اما یه چیزی کم بود مجبور شدیم از خانواده ای که اونطرفتر نشسته بودن بگیریم … چی بود …؟! وقتی مجبور بودیم کیسه پامون کنیم تا کفشامون گلی نشه … وقتی منو بخاطر اینکه کیفمو کردم تو کیسه مسخره کردن …
وقتی مجبور شدیم جای صاحب کافی شاپ کار کنیم …
وقتی که میرفتیم قلیون می کشیدیم و چایی می خوردیم
و قتی تو اتوبوس یکی مواظب بود که کسی تورو از خواب بیدار نکنه …
وقتی سر کلاس رو جلد کتاب معارف چت می کردیم …
و کلی خاطرات خوب با این آدما و بعضی ها که تو جمع اونشب نبودن و دلم واسشون تنگ شده … و حتی روز هایی که دعوا می کردیم و مدتی که به همدیگه سلام نمی کردیم روزهایی که رومونو بر می گردوندیم که همدیگرو نبینیم … همه و همه گذشت …
و انگار همین دیروز بود که سر کلاس نشستم و منتظر شدم که …
حالا دیگه به هدف دوران کودکیم رسیدم … مهندس شدم … زندگی آروم ولی پر استرسی دارم و خیلی معمولی دقایق زندگیمو تو این شهرآلوده میگذرونم … احساس می کنم احتیاج به هدف جدیدی دارم اما خودمم نمی دونم چی می خوام …!!!
در پایان از سه دسته تشکر میکنم … اونایی که بودن و اینارو خوندن ، اونایی که بودن و نخوندن و در نهایت اونایی که نبودن و نخوندن ولی باعث ایجاد خاطرات خوب شدن …