تبليغاتX
هشتک و پشتک

هشتک و پشتک

... از اینکه به دنیا اومدم خوشحالم

هفته ها گذشته از آخرین دفعه که چیزی اینجا نوشتم …. و چقدر اتفاق افتاد

زندگی در تنهایی … بعضی وقتها هم تنهایی در زندگی

ماه پیش جعبه هامو بستم … تمام چیزهایی که تو زتدگیم جمو جور کردم ، فیلم ها، کتابها ، نوارها و سی دی های MP3 حاصل سالها متال بازی

به مکان جدیدی نقل مکان کردم ... تا تنهاییم تنها تر بشه ...

و حال از نظرم چه بی ارزشند این آرشیو ها . شاید بهتره خودمو از دستشون خلاص کنم یا شر خودمو از اون بدبختها . کتابهایی که هیچوقت نخوندم و فیلمهایی که وقت نکردم ببینم و موزیکهایی که خلوت تنهاییمو پر نکردن

و حالا چیکار باید بکنم ؟

آغاز یک تحول یک تغییر ... از اینکه به دنیا اومدم خوشحالم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:23  توسط بکی مکی  | 

قرار ... مروری بر رفتار

داشتم پول تاکسی رو حساب می کردم و با موبایلم یه شماره می گرفتم که برگشتم دیدم یه آشنا توی ماشین نشسته و دیگه لازم نیست شماره بگیرم …

بعد از یاد آوری برخی از خاطرات شیرین و چند کلمه حرف معمولی بعد از دیدن یه همکلاس و دوست قدیمی یواش یواش بقیه هم از راه رسیدن یه جای خوب با یه موزیک مسخره و یه شام معمولی چند حرف ساده و دیالوگهای خداحافظی (نکته ای که یادم رفت عکسهایی بود که گرفتیم و اینکه از همه عکسها نسخه های مختلفی وجود داره و برای مقایسه کارایی دوربین های عکاسی با مارک های مختلف به درد می خوره …و اینکه یه زن غریبه مجبور شد با 5 تا دوربین از ما عکس بگیره …)

 

و این پایانی است برای یه قرار ، یه قرار برای چند همدانشگاهی قدیمی و یه قدیمی تر

وقتی رفتم یه جاییکه هم دانشگاهیامو ببینم و خیلی اتفاقی یکیو دیدم که قبلا چند جا دیدمش و یه نفر دیگه که باهاش تو دوره راهنمایی هم مدرسه شاید هم همکلاس بودم ، مثل این میموند که یه نفر تو گوشم داد بزنه :"دنیا خیلی کوچیکه !".

 

وقتی چند روز قبلش یه دوست پیر برام تعریف کرد که وقتی با دوستاش جمع می شن که رامی و پوکر بازی کنن تمام حرفاشون راجع به مرگ و میره آدم هاییه که می شناختن و تو این جمع همش صحبت ازدواج و برنامه آینده و … خواه نا خواه حسی بهم القا شد که نمیتونم توصیفش کنم و شاید کمی خوشحالی همراه ترس و استرس …

 

انگار همون دیروز بود که چون از رفتار صاحبکارم راضی نبودم تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم … اونی که به من پیشنهاد این دانشگاه رو داد خودش جای دیگهای قبول شد … واقعا مثل برق و باد گذشت … روزی که رفتم سر کلاس و یه نگاهی به افراد تو کلاس انداختم و نشستم و منتظر شدم که …

 

دارم به این فکر میکنم که ما هیچکدوم همدیگرو نمیشناختیم تا اینکه هدف مشترکمون در ادامه تحصیل و دست روزگار مارو کنار هم قرار داد … البته همه از روز اولی که دیدمشون تا حالا خیلی تغییر کردن ، خودم هم تغییر کردم ، احساساتم هم نسبت بهشون تغییر کرده …

یادم میآد یه بار با یکی بعد از کلاس تا سر کوچشون قدم زدیم و بعد از ظهرش رفتم ترمینال تا سوار اتوبوس شدنشو تماشا کنم …

 یکی هم جزوه می خواست که بهش ندادم … تلفنم رو جزوه یکی نوشتم …

 یه بار هم یه قراربود. بعد از امتحانای ترم اول ، قرار بود همه یه جا جمع شن اما سه نفر اومدن … حتی یادمه که آب طالبی سفارش دادیم … (اما من نمی تونستم بخورم)

کنار دریا رفتیم … تو ساحل مخواستیم جوجه کباب درست کنیم اما یه چیزی کم بود مجبور شدیم از خانواده ای که اونطرفتر نشسته بودن بگیریم … چی بود …؟! وقتی مجبور بودیم کیسه پامون کنیم تا کفشامون گلی نشه … وقتی منو بخاطر اینکه کیفمو کردم تو کیسه مسخره کردن …

وقتی مجبور شدیم جای صاحب کافی شاپ کار کنیم … 

وقتی که میرفتیم قلیون می کشیدیم و چایی می خوردیم

و قتی تو اتوبوس یکی مواظب بود که کسی تورو از خواب بیدار نکنه …

وقتی سر کلاس رو جلد کتاب معارف چت می کردیم … 

و کلی خاطرات خوب با این آدما و بعضی ها که تو جمع اونشب نبودن و دلم واسشون تنگ شده … و حتی روز هایی که دعوا می کردیم و مدتی که به همدیگه سلام نمی کردیم روزهایی که رومونو بر می گردوندیم که همدیگرو نبینیم … همه و همه گذشت …

 و انگار همین دیروز بود که سر کلاس نشستم و منتظر شدم که  …

 

حالا دیگه به هدف دوران کودکیم رسیدم … مهندس شدم  … زندگی آروم ولی پر استرسی دارم و خیلی معمولی دقایق زندگیمو تو این شهرآلوده میگذرونم … احساس می کنم احتیاج به هدف جدیدی دارم اما خودمم نمی دونم چی می خوام …!!!

 

در پایان از سه دسته تشکر میکنم … اونایی که بودن و اینارو خوندن ، اونایی که بودن و نخوندن و در نهایت اونایی که نبودن و نخوندن ولی باعث ایجاد خاطرات خوب شدن …

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 23:2  توسط بکی مکی  | 

ترافیک با مرگ

خوب ماه مبارک رمضون هم تموم شد بالاخره  ... هرچند که ما ماهو از همون شب اول دیدیم و روزه نگرفتیم اما باعث شد تا بیش از پیش قدر آزادی های کوچیکمون رو بدونیم مثالا هروقت بخوای آب بخوری ... و یادمون بره که چه  آزادی هایی نداریم و چه شیرینی و لذتی در آزادی وجود داره ...

 

در مورد ترافیک هم که بعد از لطف دولت در مورد ساعت کار ... بدتر از بد شد و پوستمون کنده شد تو ترافیک ... اما جاداره که از مرحوم چاک شالدینر بزرگ (خواننده و نوازده گروه DEATH) تشکر کنم که نمیدونم اگه آهنگاش نبود یک ساعت و نیم تو ترافیک چی کار می کردم ... البته از گروه های دیگه هم گوش کردم تو ترافیک اما واقعا کار های چاک یه چیز دیگه بود ... به همین خاطر یه لینک این پایین هست به "لغات پوچ" سایت رسمی چاک که فکر کنم بعد از مرگش ایجاد شده باشه ... کتاب "مرگ" اشعار و ترجمشون به فارسی رو هم میتونید ببینید اگه تو ایران هم نیستین میتونین از همونجا خرید کنین ...

 

روحش شاد ... Emptywords

 

تا حالا موسیقی گاتیک کاری مثل کار گروه Therion گوش دادین ... ؟!؟!

در هر صورت از نظر من سبک جالبیه من که خیلی علاقه دارم ... مخصوصا کارهای گروه Therion اصالت خاصی دارن که خیلی گروهها کار این گروهو تقلید کردن ...  آلبوم سال 2007 اگه اشتباه نکنم "Gothic Kabbalah" بود که کاره خوبیه ... یه کنسرت ازشون دیدم جالب بود توصیه می کنم اگه تاحالا کنسرت “live Gothic” این گروهو ندیدین حتما اقدام کنید تا از ترکیب موسیقی Gothic با رقص عربی لذت ببرید ... !

 

 با یه نفر آشنا شدم ...  اتفاق خوبی بوده ... بعد از چند وقت که اصلا اتفاق خاصی نیفتاده بود ... !؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:20  توسط بکی مکی  |